يكي از دوستان به من لطف داشتن و ازم خواستن که چند رباعی
از سروده هام رو در این پست بگذارم...
*********
آن مه که به حسن روی خود می نازد
بر عاشق بینوا چه خوش می تازد
گو تکیه مکن به این و آن کاندر گور
مورت به حساب کار می پردازد
..........................
در بازی دهر بی کمالان بردند
تاریکدلان و بد سگالان بردند
سودایی معرفت به سودی نرسید
انگور رسیده را شغالان بردند
........................
می خندی و میزنی دو صد بانگ سرور
من نیز ز شادی تو هستم مسرور
ما در تب وصل هم در آتش واندور
موران به امید هر دومان اندر گور
.........................
عشقست که می کند ز اندامم پوست
یار است که هرچه می رود بر من از اوست
جور است که می کنی دمادم با من
خون است که می چکد ز دستت ای دوست
............................................................................................

