نه اسبان، نه مورچگان خانه ات ، نه کودک بازت می شناسد نه شب
چرا که برای ابد مرده ای...
نه قلوه سنگ بازت میشناسد ، نه اطلس سیاهی که در آن فرو می پاشی
حتی خاطره ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد
چرا که برای ابد مرده ای...
پاییز خواهد آمد، بالیسکها با خوشه های ابر و قله های درهمش،
اما هیچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد
چرا که برای ابد مرده ای...
چرا که تو مرده ای برای ابد، همچون تمامی مرگان زمین،
همچون همه آن مردگان که فراموش میشوند زیر پشته ای از آتش زنه های خاموش
هیچکس بازت نمیشناسد، نه ، هیچکس بازت نمیشناسد،
چرا که برای ابد مرده ای...
نگاه کن...
بشنو...
لمس کن...
بخند...
گریه کن...
لذت ببر و یا زجر بکش
همه خیالی بیش نیست... خوابی و کابوسی و رویایی
نه بیشتر...

