-- سلام رفیق
--سلام
-- داری به چی فکر می کنی
-- تو میدونی
-- شاید ترجیح میدادی به جای یه پیرمرد ۶۰ ساله یه خانم زیبا اینجا بود .. زیر نور شمع دو تا نسکافه
با هم میخوردین و پشتش دو نخ کاپتان بلک و ساعت پنج عصر فردریکو...
-- بدون س ک س ؟
-- بدون س ک س .... میدونم به چی می خندی
-- به چی میخندم؟
-- به چرندی که گفتم
-- تابلوی زیبایی بود
-- آره فقط یه نقاشیه
-- من تو رو ترجیح میدم.. یه پیرمرد ۶۰ ساله
-- تو دیوانه ای پسر
-- اگر دیوانه نبودم اینجا چیکار می کردم؟!
-- تجدیدش کنم؟
-- تجدید کن
-- تلخ یا شیرین؟
-- سنگین و تلخ .... -- از دید مردم من و تو باید خودمون ور به روانپزشک نشون بدیم
-- هه هه... لابد
-- ترجیح میدم وقتم رو با تو بگذرونم... تو چرا میای اینجا؟
-- چون هر دو دیوانه ایم...
-- میدونی اون خانمی رو که گفتی از کجا باید پیدا کنم؟
-- کجا؟
-- بهشت زهرا .. قطعه ی هنر مندان
-- تجدیدش کنم
-- آره.. سنگین و تلخ
......
ودیگه چیز خاصی برای کسی نداره. البته سوای اون چند نفر معدودی که مثل خودم دیوانه اند و هنوز به اینجا سر میزنن.
من برای همون چند نفر باز هم خواهم نوشت. واین شعر جدید رو هدیه میکنم به همه ی اونها...
به دو دوست هم باید سلام کنم. الناز و زهره
****
به چه می اندیشی به که می پردازی
تو که را می سوزی تو چه را می سازی
بر کدامین آتش آب و یخ می ریزی
در کدامین گلشن شعله می اندازی
آه ای تنهایی
گاه آتش نفسی گه مرا همنفسی
ساعتی بگریزی گه به دادم برسی
بیکسی آوردی دوستان را بردی
خون من را خوردی تو بدین بوالهوسی
آه ای تنهایی
خسته از بود و نبود به تو رو کردم من
چون به خلوتگه تو روی آوردم من
تک و تنها چون قو کار آشفته چو مو
مست افتاده سبو خامش و سردم من
آه ای تنهایی
من به تو خو کردم تو ز من بگریزی
مینشینم پیشت زود بر می خیزی
با تو هم آغوشم می کشی با نیشم
می روی از پیشم تا که خونم ریزی
آه ای تنهایی
گرچه گه میگویم از تو بیزارم من
وز نفسهای تو نیز سخت بیمارم من
گردت این سو آن سو همچو پرگارم من
ای جفا پیشه هنوز دوستت دارم من
آه ای تنهایی..
از دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن بینهایت سپاسگذارم
************************س.گ
در زیر خورشید بامدادی
شادی عظیمی در فضا معلق است.
من در اینجا آنچه را که
جلال و شکوه نام دارد درک می کنم:
((حق دوست داشتن بی حد و حصر.))
در دنیا تنها یک عشق وجود دارد"
در آغوش کشیدن تن یک زن
و نیز در بر گرفتن این شادی غریب
که از آسمان
بسوی دریا سرازیر میشود...
نسیم لطیف است و آسمان آبی"
من این زندگی را بی قیدانه دوست دارم
و می خواهم آزادانه از آن سخن بگویم.
سبب میشود که از وضع انسانی خود
احساس غرور کنم.
با این همه اغلب به من گفته اند:
((چیزی نیست که مایه غرور باشد.))
چرا, چیزی هست:
این آفتاب , این دریا...
دلم از جوانی آکنده میشود
و تنم از طعم نمک
واز نمای گسترده ای که در آن
لطافت و جلال,
با رنگهای زرد و آبی در هم می آمیزند.
و اگر چه فواره عمرم
به نهایت اوج خویش
می رسد
من این زندگی را دوست دارم.
(( هو ))
بعد از مدتها دیروز هوای دلم غزلی شد و چند بیت زیر رو سرودم.:
همه رفتند و مرا یک دو نفر هست هنوز من ز انفاس همین یک دو شوم مست هنوز
گر چه پیرم چو به خود می نگرم می بینم همه اعضای مرا بخت جوان هست هنوز
هر که را می نگرم هست به کاری مشغول کار من روز وشب اندیشه وصل است هنوز
همه اندر پی کارند و من اندر پی یار زین سبب مانده ام اینگونه تهیدست هنوز
این همه کوچه و پس کوچه و بیراهه و راه کوچه وصل تو آن کوچه بن بست هنوز
مبری ظن: که هوای منش از یاد برفت به خدا قصد کنی میروم از دست هنوز
تا عبوری کنی از من شده ام خاک رهت تو فسونگر ننهی پای بر این پست هنوز
بکشی یا بنوازی صنما (ناری) را
من نه آنم که ز عشقت بکشم دست هنوز
س.گ
به لیست کامنتها نگاه میکنم و دراون قسمت که
اسم نویسنده کامنت درج میشه
نشونی از خیلیا نمی بینم.
آهای... اونهایی که هنوز به این خرابه سر میزنید
برید از اونهایی که دیگه نمیان بپرسین و مطلع بشین
که هیچ چیزی از این بیغوله به شما نمیماسه.
((مائیم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد))
در اینجا نه سارایی هست نه سین و گافی
نه مردی هست نه زنی. بی نشان تر و بی سرزمین تر از من باد و طوفانه.
باز هم اگر پرسیدین و آمدین :
همی گویم و گفته ام بارها .. .... بود کیش من کیش دلدارها
میدونی دوست من خاطرت خیلی برام عزیز میشه وقتی می بینم هنوز
بی هیچ چشمداشتی برای من گل می فرستی... ![]()
با توام شاهین.. با تو هستم امیر حسین
به امید دیدار دوستانی که بی هیچ چشمداشتی
عشق ورزی میکنند.
(( هو ))

